![]() |
![]() |
|
| نامه هاي من براي رامــــــــــــا ... |
|
اين وبلاگ در تاريخ 5 فروردين86هك شد..!!!!!!!....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 7:35 توسط ... کلاغ بیکار ... |
|
|
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازيبايی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگينانه گفت : کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را می بست تا ديگر آواز نخواند.
از سوي پيامبري کوچک (کلاغ بيکار) www.raven.blogfa.comاhttp//: Copyright © ۲۰۰۰ - ۲۰۰۸ by (RAVEN) All rights reserved
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:51 توسط ... کلاغ بیکار ... |
|
|
سلام راماي عزيزم ! تنها تر از هميشه ام و روزگاراني سرد را نظاره گر دنياي من بي تو هيچ رنگي ندارد و من از هميشه تا هميشه تنها هستم در تمام قرن ها در تمام سفرها در تمام ... اين منه تنها هميشه خواهد ماند چشم به در پا به راه ذهن به جا ... در ميان اين همه نامرمان نامرد مرد! شبهاي بي تو شبهاي تنهايي و گريه ناله و فغان اين دل ديوانه تنگ است مرثيه خوان رفتن توست با درويش پيري همراهم كه عمري است در انتظار معشوق شبها به صبح رسانده است و تو گويي هزاران سال از زمان عاشقث شدنش مي گذرد دريغ از ذره اي دودلي و پشيماني... من نيز مانند اويم هيچگاه از عشق تو دست نخواهم كشيد در دنيايي كه خواب در پي خواب مي آيد و مردمانش هيچ نميدانند از عشق از محبت از ... من تنهايم اي همه من اي همه ما اي همه زندگي از اولين و آخرين لحظه شدن من مي مانم و به روزي چشم دوخته ام كه از را مي آيي شكسته و نالان و منه تنها پاهاي خون آلودت را مي شويم دستان ناتوانت را مي گيرم لبان خشكيده ات را ... مي بوسم تن رنجورت را در آغوش خواهم كشيد و مرحم گذارت خواهم شد... اي همه من راما ... من منتظر خواهم ماند بگذار مردمان بپندارند كه من ديوانه ام و عشقم افسانه اي بيش نيست من كه چيزي ندارم كه از دست بدهم تنها چيزي كه دارم عشق توست كه روزگاريست با من در اين خرابات همراه است... تو را دوست دارم و مي خواهم و حيف كه نفهميدي و رفتي شايد روزگاري ديگر بيايي شايد من به همين شايد دلخوشم و منتظرت مي مانم شايد مرمان نامرد مرد هم با هم روزگاري ديگر همنوا شوند شايد... اما چيزي را مي دانم و بدان مطمئنم و آن ديدار تو در جهاني ديگري است پس به اميد آن روز... منتظرت خواهم ماند بگذار هركه هرچه مي خواهد فكر كند، حرف بزند و زندگي كند من عاشق توام... راما!
از سوي پيامبري کوچک (کلاغ بيکار) www.raven.blogfa.comاhttp//: Copyright © ۲۰۰۰ - ۲۰۰۸ by (RAVEN) All rights reserved
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:8 توسط ... کلاغ بیکار ... |
|
|
هنوزم من تک وتنهام هنوزم خيسه اين چشمام هنوزم اين منم اينجا يه بي رويا يه بي فردا هنوزم عاشقونس هر چي که ميگم هنوزم بي بهونس خيسي رويام هنوزم اين منم اينجا تک و تنها توي سرما تو اين بيهوده رفتنها تو اين بيهوده بودنها هنوزم من ميگم جونم که بي تو نه، نمي مونم توي غربت تک و تنهام واسه اينه که مي خونم منه ديوونه هر چي هستم بازم مجنوني بي ليلام بيا باهم بخونيم باز همين الان همين حالا بيا با هم بريم بالا تا اوج خيسي رويام كه بي تو من هميشه توي بيهوده بودنهام...
از سوي پيامبري کوچک (کلاغ بيکار) www.raven.blogfa.comاhttp//: Copyright © ۲۰۰۰ - ۲۰۰۸ by (RAVEN) All rights reserved |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:52 توسط ... کلاغ بیکار ... |
|
|
روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول بيدار شدم. وه! چه زيبايي ! آفرينش خداوند خارج از توصيف بود... همانطور که نگاه مي کردم خداوند را به خاطر آفرينش آن همه زيبايي مي ستودم. ناگهان در آن حال حضور پروردگار را در قلب خود احساس کردم از من پرسيد : دلباخته ام هستي؟ پاسخ دادم : بلي تو صاحب اختيار من هستي. سپس پرسيد : اگر نقص عضو داشتي، باز دلباخته ام مي شدي؟ از اين سوال مبهوت شدم... نگاهي به دست ها، پاها و ساير اندام بدنم انداختم وحسرت خوردم که اگر اين اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم پاسخ دادم : خدايا در آن حال، وضعيت دشواري داشتم ... اما همچنان دلباخته ات مي شدم. دوباره خداوند پرسيد : اگر نابينا بودي باز پديده هاي مخلوق مرا ستايش مي کردي؟ چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين کنم؟! ناگهان ياد هزاران نابينايي افتادم که در سر تا سر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي کنند. سپس به خدا گفتم : تصورش برايم دشوار است ... اما همچنان دلباخته ات مي شدم. خداوند پرسيد : اگر ناشنوا بودي آيا باز به کلامم گوش مي سپردي؟ چگونه مي توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم؟! دريافتم که شنيدن کلام حق الزاماً با گوش جسم نيست، بلکه با گوش جان، صورت مي پذيرد. پاسخ گفتم :بسيار دشوار بود... اما همچنان به کلام تو گوش مي سپردم. سپس خداوند سوال کرد: اگر لال بودي، باز ذکر مرا بر زبان جاري مي ساختي؟ چگونه مي توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گويم؟! در آن حال بر ممن روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت مي گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي گيرد. هنگامي که ستمي بر ما روا مي گردد، خدا را با الفاظ فکر و انديشه مان مي خوانيم. پاسخ گفتم : اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود ... اما خدايا همچنان ذکر تو را مي گفتم. خدا وند از من پرسيد:آيا حقيقتاً مرا دوست داري؟! با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم : بلي تو را دوست دارم که حقيقت مطلقي و يگانه واحدي. با خود انديشيدم که پاسخي به حق و درخور دادم، اما ... خداوند پرسيد: پرا گناه مي کني ؟ پاسخ دادم : چون انسانم و بري از خطا نيستم. خداوند گفت : پس چرا در هنگام راحتي وآسايش از من دور و دورتر مي شوي؟ چرا تنها در لحظات نيايش مرا مي جويي؟ چرا خودخواهانه از من حاجت مي طلبي؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هايت را مي خواهي؟ تنها پاسخم باران اشک بود که پهناي صورتم را پوشانده بود. سپس ادامه داد : چرا از من شرمساري؟ چرا حس تعلق را در خود وسعت نمي گستراني؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه مي کني، چرا در زماني که وقت نماز و عبادت معين ساخت، عذر و بهانه مي تراشي؟ سعي کردم پاسخي گويم، اما جوابي براي گفتن نداشتم. و باز صداي او بود که به گوشم مي رسيد : اين زندگي بزرگترين موهبت من به بندگان است... موهبتم را تباه نکنيد. به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجويي، بشناسيد و بپرسيد... اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هيچ بهره اي نبرديد. با شما صحبت کردم اما گوش نداديد. درهاي رحمتم را به شما نشان دادم ... اما چشمهايتان قادر به ديدن آن نبودند. پيامبراني برايتان فرستادم اما ما بدون توجه آنها را از خود رانديد. نيازها و حاجت هاي شما را شنيدم ويکايک به آنها پاسخ گفتم... آيا به راستي مرا دوست داريد؟ توان پاسخ نداشتم... چگونه مي توانستم پاسخ دهم؟! بي اندازه شرمسارش بودم. ديگر هيچ عذري نداشتم. چه ميتوانستم بگويم؟! در حالي که با تمام وجودم گريه مي کردم و اشک صورتم را پوشانده بود سوال کردم : بار الها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده قدر ناشناس و خطا کار توام. خداوند فرمود : اي بنده! من رحمانم و خطاي خطاکاران را مي بخشم. پرسيدم : خدايا با اين همه خطاکاري چرا ابز مرا مي بخشي و دوستم داري؟ خدا گفت : چون تو مخلوقم هستي، پس هيچگاه تو را رها نمي کنم. هنگامي که تو گريه مي کني، به تو رحم مي کنم و رنج هايت را درک مي کنم. وقتي که شاد و مسرور هستي، وجد تو را مي فهمم. وقتي افسرده هستي به تو دلگرمي مي دهم. وقتي شکست مي خوري، تو را ياري مي دهم تا بلند شوي. وقتي خسته هستي، کمکت مي کنم. بدان که تا آخرين روز حياتت با تو هستم و دوستت دارم. هيچگاه آنچنان جانکاه گريه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود. اما چگونه بود که يک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش يافتم؟ چگونه توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟ از خدا پرسيدم : چقدر مرا دوست داري؟ خدا فرمود: به آن ميزان که از ادراک تو خارج است... آنجا بود که خدا را با تمام اجزاي وجودم ستايش کردم و ثنا گفتم.
از سوي پيامبري کوچک (کلاغ بيکار) www.raven.blogfa.comاhttp//: Copyright © ۲۰۰۰ - ۲۰۰۸ by (RAVEN) All rights reserved |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:24 توسط ... کلاغ بیکار ... |
|
|
سلام راماي نازنين! اين منم تنها سرگشته ز تنهايي خسته تر از ديروز تنها تر از فردا مي نويسد همچنان بر اين تارك رويا ... با قلمي شكسته بي جان روزگاراني دير من يكه تاز بودم نقش مي زدم بر عالم هستي پي چيزي ز سوي بي سوي تو ز آن سو آمدم، من چو بادي سرگشته و نالان سفر كردم ز بامي بر بام دگر گذر كردم منه رنجور منه تنها تو ندانستي كه بي تو من چه ها كردم سفر كردم سفر كردم ز اين سو تا بدان سو من گذر كردم در اين وادي بي نامي به بي تابي گذر كردم و روزگاراني چند بعد از تو منه رنجور منه تنها مردم ... ... و روزگاراني ديگر زين خاكستر سرد پس اين زمستان زمستان سيه منه زخمي منه مرده بر خواهم خواست ققنوس وار و تو را خواهم ديد در آغوش خواهم كشيد و اينان رويا نيست و بيهوده نيز نخواهد بود اين جهان و عشق منه نالان ... در پي تو منتظر خواهم ماند خواهم خواند سرود عشق را در پي مرگ اقاقيها منه عاشق منه تنها منه غمگين بي فردا عاشق عشق خواهم بود همچنان ...
از سوي پيامبري کوچک (کلاغ بيکار) www.raven.blogfa.comاhttp//: Copyright © ۲۰۰۰ - ۲۰۰۸ by (RAVEN) All rights reserved |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:20 توسط ... کلاغ بیکار ... |
|
|
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند... و گنجشکها جدی جدی می میرند... آدمها شوخی شوخی زخم می زنند... و قلبها جدی جدی می شکنند... و تو شوخی شوخی لبخند می زنی... و من جدی جدی عاشق میشم امروز قلبم شکست؛ نه به تیغ دشمن بلکه با خنجر دوست دوستی که با هم عهد بستیم تا زنده هستیم با هم باشیم امروز او با بی اعتنایی از کنارم گذشت و نگاهی به قلب شکسته ام نینداخت.رفت... اما زخمی که بر دلم کاشت تا ابد خواهد ماند دیگر با هیچ کس عهد نخواهم بست چون که می دانم او هم بی وفایی خواهد کرد...
از سوي پيامبري کوچک (کلاغ بيکار) www.raven.blogfa.comاhttp//: Copyright © ۲۰۰۰ - ۲۰۰۸ by (RAVEN) All rights reserved
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:59 توسط ... کلاغ بیکار ... |
|
|
اين قفسه سينه که می بينی يه حکايتی داره… خدا وقتی آدم را آفريد سينه اش قفسه نداشت يه پوست نازک بود که رو دلش کشيده بود... يه روز آدم از کنار دريا که مي گذشت چشمش افتاد به دريا؛ وه چه آبي ، چه خروشان، چه بي کران و عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد، نه دلی موند و نه آدمی. خدا... دل آدم از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم. دو روز بعد آدم گذارش افتاد به جنگل، وه چه زيبا، چه سبز، چه سر زنده و عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو دريد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی. خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. آدم اين بار سرشو که بالا کرد نگاهش افتاد به آسمون؛ وه چه وسعتي، چه عظمتي، چه افقي و يه دل که داشت هيچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد و همه اخم و تَخم خدا هم يادش رفت و پوست سينه شو دريد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا. نه ديگه... نه … خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.آدم دراز به دراز چشم به آسمون رو زمين افتاده بود. خدااين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که آها؛ آره ديگه... بسه.آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل...چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينش و وقتی فهميد چی شده يه آهی کشيد... يک آهی کشيد ، همچين که از آهش رنگين کمون درست شد و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست مي شد. |